.....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:27 توسط : مستوره
....
گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است
با ريشه چه ميكنيد؟
......

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فرینده زاد و فریبا بمیرد
فرینده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشنید به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
که خود در میان غزلها بمیرد
....
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا, تا کی, برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
......
آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !ـ
تو .... آنی تو
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید
...
....دلم لب میخواهد لبهایت را به من بده
میخواهم آنها را بشکافم و درونشان کلماتی بریزم
که محتاج شنیدنشان هستم از لبهای تو....
...
هیچ چیز را به خاطر نمی اورم
نمیتوانم بگویم حقیقت است یا رویا
از ژرفنای وجودم میخواهم فریاد بزنم
این سکوت مرگبار بازم میدارد
به امید مرگ ... نفسم را در سینه حبس میکنم.
افسوس من ازان نیست که تقدیر به هر سویی می کشاندم
بغضم از ان است که چون چشمهایم را می گشایم فقط تاریکی می بینم...
کاش میدانیستی از دلتنگی لبریزم
انقدر که اگر می شد به برهوت پناه می بردم تا در افتاب داغ و سربی ان ذوب شوم ...
هیچی بدتر از این نیست که ....
باز.........برگشتم به همون دوران....
یاد باد ان...روزگاران...تولدت مبارک الناز جونم...
اتاق ۵۰ خوابکاه شماره ۲
هفت سال گذشت ...با همون حس و حال....کاش کنارت بودم.
راستی اگه یه روز ...سوال کردی که...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...
آدم قدر تنهاییش را فقط وقتی می فهمد که خیلی تنهاتر شده باشد
سکوتی که از هر فریادی رساتر است......
حالم از تموم ماهی گلی های کنار خیابون به هم میخوره....
تو این شلوغی های خیابون که هرکی بی سر سوزن ذوقی یه طرف مید و که سر تحویل سال چیزی کم نیاره غافل از این که همشون همه خلاء بزگ تودلای سنگیشون دارن...
تمام دلتنگیام را در گناه
شبانهمان میشویم تا
دوستت دارمهایم بر
رنگ باقی بماند
...

در گوش دلم گفت فلک پنهاني حکمی که قضا بود ز من میداني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي خود را برهاندمی ز سرگرداني
...
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام،
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام...
همون بهتر که ساکت باشه این دل...