.......
....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:0 توسط : مستوره
...دلم گرفته است
...دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم........
من...
من از سكوت گريزان بوده ام هميشه ...
سالهاست كه سكوت كرده ام .....
و اينك
ترس مرا تكان مي دهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم و از خود اين سوال را بارها و بارها مي پرسم كه آيا من راه را عوضي آمدم ؟.. دلم گرفته است از اين فريبها و نيرنگها ... از اين دورويه مردمان بيهوده گو ... از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند و خود را قديس وار خالص خالص مي نمايانند .... چرا سادگيها هميشه تهش باختن است ؟ چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد اما ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ...
....... دوست دارم.....
![]()
![]()
مي سوزم از اين دو رويي نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از ان لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم...
...جمعه ساكت
جمعه متروك
جمعه چون كوچه هاي كهنه غم انگيز.....
| ||
مي سوزم از اين دو رويي نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از ان لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم...
![]()
![]()
![]()
نگاه کن...
تو هيچگاه پيش نرفتي
تو فرو رفتي؟
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصدک
تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب ...
هستم ...
اما کجا !! نمی دونم !
زنده ام ..... برای چی !!
نمی دونم !
می نویسم !! برای کی نمی دونم !!
"مهم اینه که چند سطری سیاه کنم ....و باز هم با یادت اشک بریزم "
بیا...
تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است......

چه شتابيست به راه
چه گريزيست زمن
به چه خواهي بردن در شبي اينهمه تاريك پناه
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايان است
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابان است
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهي كه تو مي جويي خواهيم رسيد
اندر آن لحظه جادويي اوج
اين روزها
با هر كه دوست مي شويم احساس مي كنيم
انقدر دوست بودهايم كه ديگر وقت خيانت است...
قهر كردم تا بيبينم مهر او بر من وقهر من خنديدو رفت.......
روزي که از تو جدا شم روزمرگ خنده هامه
روز تنهايي دستام فصل سرد گريه هامه
توي اون کوچه غمگين جاي پاهاي تو مونده
هنوزهم دل مجنون عکس قلبت رو پوشانده
بعد تو گريه از اين غم .غم تو داده فريبم
حالا من تنهاوخسته توي اين شهر غريبم
تو وخوشحالي اميد
من تنهايي وغفلت
تو توي باغ پر از گل
من توي شهر غربت............
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها دیروزها