واقعا تحملی طولانی میخواهد که این همه با مهر از کنار
کهنه ترین کلمات دل بگذری به کوچه بیایی و باران باز
با تو از شراب گریه بگوید..........
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:8 توسط : مستوره
واقعا تحملی طولانی میخواهد که این همه با مهر از کنار
کهنه ترین کلمات دل بگذری به کوچه بیایی و باران باز
با تو از شراب گریه بگوید..........

قصه تکراری نبودنت
دوباره در همه این روزهای ابری ورق میخورد
ومن هنوز در ابهام ان لحظه ام که تو را چگونه یافته ام
تو که نیستی و انگار که هستی
آرام و بی هیاهو..........
سکوت می کنم
راز دلم را از نگاهم بخوان ...
تو رفتی ونرفت چیزی از یادم...
بمانم یا که بگریزم .........؟
........
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم
وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم
وقتي اوتمام شد من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....
رؤیاها
رؤیاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رؤیاها بمیرن
زنده گی عین مرغ شکسته بالی میشه
که دیگه مگه پروازو خواب ببینه
رؤیاهاتو محکم بچسب
واسه این که اگه رؤیاهات از دست برن
زنده گی عین بیابونِ برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن

.... گیرم که در باورتان به خاک نشستهام
و ساقههاي جوانم از ضربههاي تبرهاتان زخم بسته است
با ريشه چه ميكنيد.........
در خاطرت...به سختی یاد مرا نگهدار خوب من!
تا نیفتم از چشمانت،
و...
له نشوم زیر پاهائی که،
روزی عبور خواهند کرد از
بلوغ سرخ این عشق تکراری...
من تنها از همان روز می ترسم!!!
بگذار فراموش کنم که من از تو هیچ چیز ندارم
حتی یک قاب خالی ازعکس
بگذار فراموش کنم که دیگر کنج خانه قلب من خالی است
خالی از وجود تو
بگذار فراموش کنم که من دیروز بعد از غروب نگاهت در خزان بهار مردم
من خالی از وجود تو شدم و هنوز نمیدانم چرا ؟؟؟
بگذار فراموش کنم
تو کیستی؟ و برای چه آمده بودی!!!
بگذار بهار دوباره خودم شوم
بدون تو. بدون خیال تو و بدون نگاه تو
بگذار ترانه های لحظه هایم شوم با خودم یکی شوم
و از پله های بهار بالا روم تا بهاری شوم
بگذار فراموش کنم که با تو چه بوده ام !
و بی تو چه هستم!
بگذار برای همیشه فراموشت کنم.....
من هنوز زنده ام! باور کنید.
درست که دیشب باز هم
خودم را با طناب از هم گسیخته گذشته هایم از سقف آویختم
- گذشته هایی که مرا بالا بردند
و ناگهان زیر پایم را خالی کردند-
این کار هر شبم است
تا آفتاب بر آید!
من هنوز زنده ام! باور کنید.
درست که دیشب باز هم
خودم را با طناب از هم گسیخته گذشته هایم از سقف آویختم
- گذشته هایی که مرا بالا بردند
و ناگهان زیر پایم را خالی کردند-
این کار هر شبم است
تا آفتاب بر آید!
"کسي به فکر گل ها نيست
کسي به فکر ماهي ها نيست
کسي نمي خواهد
باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود
و حس باغچه انگار
چيزي مجرد است که در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يک ابر ناشناس
خميازه مي کشد
و حوض خانه ي ما خالي ست"
