شنبه 18 آذر1385
عـشـق مـن جـز غم دلواپسي نـيسـت
آخه قلـبـم مثل قـلـب کـســي نـيسـت
من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
واي اگر قلب منو نشناسي
گاهي سرشار از حقيقت گاهي مغلوب گناه
هر چه هستم تو فقط من رو براي من بخواه
مــن اگـر مـريـم پـاکـم يـا کـه يـک گـيـاه هرز
عشق من بيا به باور هـاي مـن عـشـق بورز
من پر از احساسم
تو پر از احساسـي
مگه مي شه قلب منو نشناسي
مگه مي شه قلب منو نشناسي....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:4 توسط : مستوره
شنبه 18 آذر1385
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:59 توسط : مستوره
شنبه 18 آذر1385
محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق برانگيزد
من غرق مستي ام
از
تابش وجود تو در جام جان چنين
سرشار هستي ام
من بازتاب صولت زيبايي توام
آيينه شكوه دلارايي توام
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:47 توسط : مستوره
شنبه 18 آذر1385
منی که ساده به خاک افتادم
بایدم ساده بدی بر بادم
راستی لعنت به من دیوونه که به تو قلبم و چه آسون دادم
تو چطور میگی که من برای تو کم بودم
منی که عاشق ترین عاشق عالم بودم...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:35 توسط : مستوره
شنبه 18 آذر1385
...
بيهوده دل مبند به لبخند هيچ کس
در باغ لاله رويد و در شورهزار خس
اين زندگی سزای غريبی چنان تو نيست
بايد رها شوی دل تنها از اين قفس
لبخندهای جمله رفيقان دروغ بود
ديدی که ياور تو نبودند يکنفس
وان عاشقانههای پوچ و ريايی برای تو
چيزی نبود جز هيجان و تب و ...هوس
اين قصه که گفتم و گفتند از فريب
يعنی که دشمنم دل ويران تويی و بس
با تو حکايتم همه اردیبهشت بود
حالا چگونهای تو که تلخ است هر نفس؟
خالیست جای تو همه جا در مدار من
اندوه من برای تو بيهوده نيست پس...
....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:21 توسط : مستوره
چهارشنبه 15 آذر1385
...
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:30 توسط : مستوره
یکشنبه 12 آذر1385
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:19 توسط : مستوره
یکشنبه 12 آذر1385
...
قصه ی تنهایی ام بی انتهاست
برای فا صله ها
تا کجای شب خواهد رفت
صدای ناله های من
گویی از هر دری نگاه می کند
تنهایی ام
التماسم را در این شب های تنهایی
نمی بینی نمی یابی
گناه من ٬ دوست داشتن بود
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:0 توسط : مستوره
یکشنبه 12 آذر1385
دلم تنگ است............
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:40 توسط : مستوره
شنبه 11 آذر1385
من فقط پی بهونهم
ـ مث برگ
واسه گسستن
راسه رفتن
واسهی دیگه نبودن.
يه دليل خيلی ساده
واسه موندنم بياريد...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:1 توسط : مستوره
شنبه 11 آذر1385
زندگي يعني : فرار ، تكرار ، اجبار ...
دارم دق میکنم......
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:36 توسط : مستوره
شنبه 11 آذر1385
زندگي يعني : فرار ، تكرار ، اجبار ...
دارم دق میکنم......
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:34 توسط : مستوره
شنبه 11 آذر1385
نگاه کن!
شهر تاریکست.
چراغی روشن نیست.
کسی امشب! به فکر صبح فردا نیست.
عشق مرده!
صداقت سوخته!
عاطفه پژمرده!
ایمان گمشده!
وجدان خوابیده!
عدالت در بند!
امید بر باد!
خدا از یاد رفته است.
هر کس بتواند بخورد می خورد!
هر کس بتوان ببرد می برد!
هر کس بتواند بزند می زند!
آن کس که فکر می کند.
می بیند.
می فهمد.
و بدنبال چراغ می گردد.
باید با بغض و رنج سکوت کند.
بیدار! باید بخوابد.
چاره ای نیست.ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:11 توسط : مستوره
جمعه 10 آذر1385
من
پری کوچک غمگينی را
می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام،آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد .....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:56 توسط : مستوره
جمعه 10 آذر1385
من
پری کوچک غمگينی را
می شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دلش را در يک نی لبک چوبين
می نوازد آرام،آرام
پری کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه می ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد .....
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:50 توسط : مستوره
چهارشنبه 8 آذر1385
..........نه باران می بارد و نه تو بر می گردی
چه نگاه دلواپسی دارد این عشق
چه نگاه دلواپسی ..........
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:6 توسط : مستوره
چهارشنبه 1 آذر1385
گيرم هواي پر زدنم هست بال کو؟
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:39 توسط : مستوره
چهارشنبه 1 آذر1385
... از رفتن تو گفتم ستــــاره در به در شد...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:30 توسط : مستوره
چهارشنبه 1 آذر1385
.... تا به کــــــی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ، نتوانم جــــستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرســتو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری بــــه بهاری دیگر......
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:25 توسط : مستوره