من او ندارم...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:25 توسط : مستوره
عشق را كشتم
وبر مزارش عاجزانه گريستم....
دیگر در هر عبوري برايم خاطره اي نيست
و بر هرلبخندم حزن نمي نشيند
ديگر در نوشته هايم نامي ازتونيست
ودر يادهاي من زنده نيستي....
ديگر به تو نمي انديشم...
مي خواهم اين ارامش پس از طوفان جاودانه بماند
مي خواهم سكوتم ابدي بماند....
می روم ...
اما نمی پرسم زخویش
ره کجا منزل کجا مقصود چیست ؟
زيبا ترين قول تو اين است
كه هر ز باز نخواهي امد
زاده قول تو هستم
در غبار...
در گریز ناگزیرم
گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم
پشت سر پلهای پیوند

خسته نيستم ازان چه كه نيست وبايد باشد
,خسته ام ازنبايد هاي تكراري وان چه كه هست....
...
تو را در خود
فرو ريختم
از من اوار است
كه مي بيني
اما
نبودنت را برای دلم هجی می کنم . . .
خیالت را می بوسم . . .
همه ی با هم بودنمان را
از لحظه های تشویشش برهنه می کنم
و در آغوش می کشم . . .
من
این روزها
با یادت عشق بازی می کنم . . .
شب که همه می خوابند
دیوانگی من بیدار می شود