شنبه 17 آذر1386
.... ایینه ها دچار فراموشی اند و نام تو ورد زبان کوچه خاموشی امشب تکلیف پنجره بی چشمهای تو روشن .........
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:28 توسط : مستوره
.
....
باران که می بارد تو می آیی باران گل باران نیلوفر
باران مهر و ماه آئینه باران شعر و شبنم و شبدر
غم می گریزد غصه می سوزد شب می گدازد سایه می میرد
تا عطر آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد
از لحظه های تشنه دیدار تا روزهای با توبارانی
غم می کُشد ما را تو می بینی دل می کِشد ما را تو می دانی
...
مثل برگی خشک و تنها
روی شاخه موندم اینجا
می ترسم توی چنگ وحشی باد
برم از خاطر و از یاد
بپوسم ......

...
آه اي زندگي منم كه هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فكرم كه رشته پاره كنم
نه بر آنم كه از تو بگريزم...