جمعه 26 بهمن1386

...
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:34 توسط : مستوره

در گوش دلم گفت فلک پنهاني حکمی که قضا بود ز من میداني
در گردش خويش اگر مرا دست بدي خود را برهاندمی ز سرگرداني
...
در شبان غم تنهایی خویش،
عابد چشم سخنگوی توام،
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام...
همون بهتر که ساکت باشه این دل...
حتی خسته تر از انم که لب به شکوه باز کنم......
...
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم
آیا کسی را دارم
که احساسم را اندیشه و رویایم را
زندگیم را با او قسمت کنم؟؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبوده..............
... وقتی
با میوه ی رسیده ی لبهایت
پرهیزم را به وسوسه می گیری
من فکر می کنم پدرم حق داشت
که میوه ی حرام
همیشه
شیرین تر است!
دلم برات تنگ شده......
...
... آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند...