
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:37 توسط : مستوره
آنی تو
آن کنایه مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن ضرور
و گفتنش محال !ـ
تو .... آنی تو
از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد
باید به قفلها بسپاریم
با بوسه ای گشوده شوند
بی رخصت کلید
...
....دلم لب میخواهد لبهایت را به من بده
میخواهم آنها را بشکافم و درونشان کلماتی بریزم
که محتاج شنیدنشان هستم از لبهای تو....
...
هیچ چیز را به خاطر نمی اورم
نمیتوانم بگویم حقیقت است یا رویا
از ژرفنای وجودم میخواهم فریاد بزنم
این سکوت مرگبار بازم میدارد
به امید مرگ ... نفسم را در سینه حبس میکنم.
افسوس من ازان نیست که تقدیر به هر سویی می کشاندم
بغضم از ان است که چون چشمهایم را می گشایم فقط تاریکی می بینم...
کاش میدانیستی از دلتنگی لبریزم
انقدر که اگر می شد به برهوت پناه می بردم تا در افتاب داغ و سربی ان ذوب شوم ...
هیچی بدتر از این نیست که ....
باز.........برگشتم به همون دوران....